|
بسم الله الرحمن الرحیم گفته بودم که: از ما پس از این نشنوی آواز عیان را... در حضور جان، جهان پوشیده نیست زیت زیتون از جنان پوشیده نیست نور می تابد از این بی لمسِ نار خون نور از نوردان پوشیده نیست نور می جوشد ز پهلوی تنور نار می دوزد زبان... پوشیده نیست نور چون آهو رمید از چنگ او از رضا آهوی جان پوشیده نیست ساقی است و صاحب نور غیور سرّ اعلایش عیان پوشبده نیست ميزند نبض از سكوتِ بغض برگ برگ گل از باغبان پوشيده نيست ساقه از ساقي به كتمان رو گرفت سايه از ماهِ جوان پوشيده نيست گفته راز ماه، چون هو هوي چاه نورِ مهرِ بي نشان پوشيده نيست گرچه کتمان کرده ام کنز خفی رازها روی زبان پوشیده نیست
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:52  توسط رستمی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
قالَ علي ابن موسي الرِّضَا عليه السلام: إِنَّ الْمُحَرَّمَ شَهْرٌ كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِيةِ يحَرِّمُونَ فِيهِ الْقِتَالَ فَاسْتُحِلَّتْ فِيهِ دِمَاؤُنَا وَ هُتِكَتْ فِيهِ حُرْمَتُنَا وَ سُبِي فِيهِ ذَرَارِينَا وَ نِسَاؤُنَا وَ أُضْرِمَتِ النِّيرَانُ فِي مَضَارِبِنَا وَ انْتُهِبَ مَا فِيهَا مِنْ ثِقْلِنَا وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللَّهِ حُرْمَةٌ فِي أَمْرِنَا... وقتی این روایت را بی شرح و ترجمه نوشتم، دوستي از من خواست كه شرح و ترجمه بنويسم و اين خواسته او باني اشك و بغضي شد...
او ضامن غیب است که می شورد امان را از ما و قلم نشنوی آواز عیان را در من، منِ بیچاره ز سودای تماشا در پرده بخوان هق هق کتمان فغان را گفتم که رضا در غم طوفان محرم فرمود حدیثی که بسوزد دل و جان را کین ماه حرام است ز دوران جهالت خون بس شده بت کیش و کج اندیش و ددان را اما همه شد حلّ و حلال صف دیوان خون و حرم سبط نبی... ثقل گران را... ...کشتند و در آیینه خدا آیه خون شد ناموس خدا خورد ز سیلی ضربان را گفتی که به شرح سخن او بنشینم گفتم که به اجمال بخوان این خلجان را او ضامن غیب است که می شورد امان را از ما و قلم نشنوی آواز عیان را در کرببلا صف زده شیطان تکبر تا بشکند آیینه ایمان مغان را آن سو ولی الله غریب است که تنها با طفل رضیع آمده هیجای سنان را ***** این حنجره از بسمل مجروح نحیفی ست در دست پدر خنده کنان خوانده اذان را
شد خانه خراب این قلم آن لحظه که از شرم پیچید به کتمان عبایی شریان را این صیحه مبهوت غم انگیز رباب ست چون دید به گهواره نمِ شير روان را... می گفت که طفلم همه یکجا به در آورد از ناحیه حلق سه دندان کمان را مادر به دمی پیر شد آن لحظه که می دید یک غنچه شکفته ست به نی خونِ گمان را از من، منِ غم کشته به تفصیل چه خواهی؟ از پیچش مو بر سرِ نی جو فوران را وقتی که ز تل صیحه مقتل زد و آورد زینب به سرآشیبِ قفا اشک نهان را... از خاکِ جنون زد رگِ خونین که اخیَّ برگرد... الیَّ که ببوسی شریان را این شعر مگر از سخنِ صخره بنا شد هر بیت به سَر می زند اینگونه فغان را باری سخن از پیچشِ مو بر سر نی بود از دیده تبدار بجو آن جریان را... ای کور شوی شاعر مجنون تماشا حرمت مشکن فاش مکن داغِ جوان را چون زینب کبری سخن از پیچش مو کرد خون زد شتک از چوبه محمل تبِ جان را شاعر به جنون آمد و در سلسله جان داد از او پس از این نشنوی آواز عیان را عینیت دین چون که چنین رفت به مقتل... خورشيد زد و سوخت شب تار زمان را من حکمت والی که پذیرفت چه دانم؟ با کشتی خون رهبری هر دو جهان را حیرت شده ام حیرت خونین محرَّم من آهِ سکوتم تبِ اندوه خزان را چون بغض عقیله سخنم سخت و ثقیل است در من تبِ دق مانده ز هیجا هیجان را صل الله علیک یا سیدنا العطشان...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 13:11  توسط رستمی
|
|
|